شب رو خيلي دوست دارم مي دونين چرا ؟
چون همه خوابن
دروغگو ها ،چاپلوسها ، متكبرها ،فخر فروشها ، پولدارهاي بي فرهنگ ،فقيراي طلب كار ، آدمهاي غرغرو ، آدمهاي پر توقع
رئيسايي كه دستور ميدن، به اصطلاح زرنگهايي كه مي خوان فريبت بدن ، عقده اي هايي كه مي خوان عقدشون رو سرت خالي كنن
مي توني راحت چشم بدوزي به سقف يا آسمون ، بري تو رويا واسه خودت ، روياي من يه درياي زلال كم عمقه پر از ماهيهاي رنگارنگ و موجودات جور واجور
حساب مي كنم مي بينم تا صبح تا بيدار شدن همه اونا هنوز ۴ ساعت مونده ، لبخندي ميزنم و دوباره به آرامي غلت مي زنم و ميرم تو رويا
يدفعه يكي صدام ميزنه : نمي خواي بلند شي ، دوستت منتظره .دلم ميلرزه ياد قرارم ميافتم ، با تنها كسي كه اين موقع بيداره ،و منتظرمه .قرار گذاشتم هرشب ببينمش .من حرف بزنم اون گوش كنه ، من گريه كنم اون دلداريم بده ،آروم بلند ميشم نمي خوام كسي بيدار شه
وضو ميگيرم : الله اكبر
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 11:8  توسط حامد
|
اگه تاریخ مطلب قبلیمو ببینین ۹ ماه گذشته ،اتفاقي برام افتاد كه هنوز هم نمي دونم حكمتش چي بود
نمي دونم عذاب بود ، تذكر بود ،آموزش بود ،لطف خدا بود ،چي بود ، ما كه سر از كار خدا در نمياريم اما هرچي بود وحشتناك بود ،همين .
الان كه مي نويسم تازه از شوك در اومدم ، تازه دوباره خودمو پيدا كردم ،نمي دونم بايد از صفر شروع كنم ايمانمو ، يا ادامه بدم راه قبلي رو .
نميگم چي شد چون حتي نمي خوام بهش فكر كنم . به هرحال دوباره اومدم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 10:15  توسط حامد
|
می خوام یه چیز جالب بنویسم می خوام درباره عصمت حرف بزنم .حتما شنیدین میگن امامان ما معصوم بودن!! یعنی اینکه گناه نمی کردن یا بهتر بگم چون واقعیت نفرت انگیز گناهو می دیدن اصلا طرفش نمی رفتن . بنابراین اصلا جذب گناه نمی شدن ؟؟
خوب . حالا درباره شما صحبت کنیم .فرض کنید من صد میلیارد تومان پول بهتون بدم که سر خواهر یا برادر کوچیکتونو یا عزیزترین کسی رو که میشناسید و دوستش دارید با یه چاقوی کند ببرین که ذره ذره جون بده؟؟اگه بگم می کشمتون یا شکنجتون می کنم ؟ قبول می کنید؟ .محاله به هیچ قیمتی اینکار بکنید حتی ممکنه الان حالتون بد شده باشه از تصور اینکار.
خوب تبریک میگم شما تو این زمینه عصمت دارین
حالا معنیشو فهمیدین .معصومین ما تو همه گناها عصمت دارن و ما تو بعضی گناهها بنابراین عصمت خیلی از ما دور نیست .هرچی دلتون صافتر باشه (که این با عمل به دستورات خدا انجام میشه نه با ورد و ذکر و شعرو موسیقی و...)دایره این عصمت شما بازتر میشه .امتحان کنین ضرر نداره .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:0  توسط حامد
|
یه کشیش با یه ملوان دوست بودن هردوتا شون طوطی داشتن .بعد از سالها ملوانه میاد خونه کشیشه طوطی ها رو میذارن پهلوی هم تو یه اتاق .
طوطیه کشیشه همش داد میزده :چه کنیم تا نجات پیدا کنیم .چه کنیم تا نجات پیدا کنیم .
طوطیه ملوانه داد میزده:مث سگ کار کنید.بادبانارو بکشید پایین .پمپها رو روشن کنیدو آبها رو خالی کنید وگرنه همه غرق میشیم !!!
-خوب ؟
-توضیح مولف :خوب همین دیگه .
-همین دیگه نداره من نفهمیدم ؟ توضیح بده تا ...
-توضیح مولف :باشه باشه شما عصبانی نشو
نتایج اخلاقی :
۱- چند تا از ما مث طوطی زندگی می کنیم ؟؟یعنی یه کارهایی رو مثل نماز روزه و.. فقط از روی عادت انجام می دیم .تا حالا برنگشتیم ببینیم چرا نماز می خونیم و هزار تا چرای دیگه .
۲- طوطی کشیش یک سوال بسیار اساسی می پرسه و اتفاقا طوطی ملوان هم جواب بسیار درستی رو میده !!!برای نجات پیدا کردن باید مث سگ کار کنیم یا مودبانه تر بگم کمی تلاش هم لازم است !
۳-گرچه به شدت معتقدم طریقت از میان شریعت می گذرد و بهترین راه رسیدن به خدا اسلام و عمل به دستورات اسلام است ولی برای دوستان علاقه مند به تکنیکهای راحت و بدون دردسر رسیدن به نجات!!جمله ای از جناب اوشو میگم که نشون میده ایشون هم به تلاش معتقدن :
کسانی که همواره در جستجوی خدا هستند و درجستجوی او حیران و سرگردانند خدا را پیدا نمی کنند بلکه تنها کسانی خدا را پیدا میکنند که به دستوراتی که از جانب او آمده عمل می کنند .
درخواست مولف :خواهش می کنم فقط دعا نکنید مسلمان واقعی بشید وچهره واقعی آدمها رو ببینید و روی آب را برید و..... یکمی هم تلاش کنید بد نیست .البته ببخشیدا!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:8  توسط حامد
|
سوال شرعی یک ذهن کنجکاو:
میشه بگین چرا در وضو صورت پاها دست و سر را می شویند ؟
جواب عرفانی
چون آدم رو به درخت سیب کرد و با پا به طرفش رفت و به دست سیب را از درخت جدا کرد و بر سر نهاد(بابا احترام) و پیش حوا آورد .
پس پا و دست و صورت و سر آلوده شدند و از آن به بعد هنگامی که به محضر خدا می رویم باید این اعضا پاک شوند
سوال مغرضانه
الان که سیب نیست پس چرا بازم باید وضو بگیریم .
جواب عرفانی مودبانه
سیب کنایه از دنیاست پس کسی که صبح از خانه بیرون می رود رو به دنیا می کند وبا پابه سمتش می رود و با دست کار می کند وروزی را بر سر نهاده نزد خانواده اش می آورد .خدا می گوید چون دنیا آلوده است پس هنگامی که به محضرم می آیید با وضو پاک شوید .
نتایج اخلاقی
۱- (فمنیستی )زمان حضرت آدم مردها خیلی با شخصیت بودند.ااا !!!دیدین چه جوری سیب و گذاشت رو سرش برد برا حوا . خاک بر سر من که اینقدر تو این خونه جون کندم .
- توضیح مولف :ببخشید اون موقع زنا هم جنبه داشتن .
-شما حرف نزن ظرفارو بشور.
- توضیح مولف :ببخشید .
۲- با آدم مغرض اگه با ادب صحبت بکنی حداقل بعدش بهت فحش نمی ده .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:36  توسط حامد
|
راستی می دونستید ۳ تا گناه اصلی داریم که ریشه بقیه گناهاست.
۱- تکبر و غرور
باعث شد شیطان به بابابزرگ(ادم )سجده نکند و کلی دردسر برای ما درست کند.
۲- حرص و طمع
باعث شدبابابزرگ و مامان بزرگ(ادم و حوا ) رو از بهشت بیرون کنند و ما باید چوب کارای اونا رو بخوریم
۳-حسد
که باعث شد پسر عمو قابیل پسر خاله هابیل رو به خاطر زن دایی که از دختر عمه خوشگلتر بود بکشه.
(ببخشید یکم نسبتهای خانوادگی قاطی شد چون ما که هر چی فکر کردیم عقل مون به جایی نرسید چی به چیه و کی به کی ، یه بار از یکی پرسیدیم گفت این فضولیها به تو نیومده برو درستو بخون ، دیدیم راس میگه ما هنوز یه نماز درست حسابی نمی خونیم می خوایم سر از کار خلقت دربیاریم
نتیجه اخلاقی :اگه کسی یکی از این سه تا صفت رو داشت بدونین هر کار دیگه ای هم ازش بر میاد (قابل توجه خواهر رنج کشیده ام طه )
نتیجه بی ربط اما منطقی :مردم گناه می کنن به چه بزرگی (منظورم مورد ۲ )بازم ازخدا تقاضای بخشش می کنن و خدا می بخشه حالا ما چهارتا گناه تو خلوت خودمون کردیم از بخشش خدا نا امیدیم واقعا که.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:51  توسط حامد
|
چند شب بود نماز شب می خوندم ، خیلی حس گرفته بودم ، و همش منتظر بودم دوتا بال داربیارم و برم معراج!! یجورای دنبال نشونه بودم که خدا بهم بگه چقدر دوسم داره !!! بگه می دونه که من چه بنده ماهی هستم و...
آخر ماه شده اوضاع مالی خیلی خراب بود ، تو آثار نماز شب خونده بودم که خدا فقر رو از کسی که نماز شب می خونه دور می کنه ، مثل اکثر جمعه ها بتن ریزی داشتیم کلا ۲۰۰۰ تومان پول توجیبم بود تا وقتی حقوق بگیرم ، ۱۰۰ هزار تومان هم به پدرم بدهی داشتم که شب داشت می رفت مسافرت باید بهش می دادم ، موقع کار داشتیم تو یه چاهی بتن می ریختیم یدفعه دیدم یکی داد میزنه مهندس پولات ریخت تا به خودم اومدم دیدم دو تا هزاری داره تو چاه چرخ میزنه و میره پایین .....
شب به زمین و زمون غر می زدم دنبال پول می گشتم برم خونه!!یه دویست تومنی پاره پیدا کردم همینطور که چسب میزدم می گفتم حتما حکمتی تو کارته خدا اشکال نداره با همین می رم خونه بازم شکرت ، چه کنیم دیگه راضیم به رضای تو .ولی به قول معروف می گن خدا ازدلت بشنوه .
رفتم سر قرار با بابام ، که قرضشو بدم ، هرچی اصرار کردم نگرفت ، گفت برو پسر خجالت بکش .و من خجالت کشیدم .از کی ؟خودش میدونه
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:45  توسط حامد
|
یه روز جمعه از بتن ریزی برمی گشتم یه پرس خورشت فسنجون هم تو ماشین بود یه دفعه دیدم یه پیرمرد مریض و خیلی ژولیده با ویلچر کنار خیابون وایساده و التماس می کنه یکی برسونش تا اومدم وایسم ازش رد شدم خیابون شلوغ بود گفتم دور می زنم می رسونمش تو دلم گفتم عجب بنده خوبیم برات خدا ببین سر ظهر جمعه که همه دنبال خلافن من میرم این پیر مردو سوار می کنم میرسونمش خونش حالا درسته کثیفه و یا حتی مریض ولی چیکارکنم دیگه خدا من خیلی خوبم!! تازه ناهارمم میدم بهش .چه شود . بعد با خودم گفتم نکنه تا دور میزدم ببرنش گفتم نه بابا کی مثل من با خلوص و با صفا پیدا میشه دور زدم و برگشتم تا رسیدم دیدم دوتا جوون خوشتیپ دارن پیرمردو سواریه تاکسی میکنن انگار آب یخ ریختن روم سرم و انداختم پایین که چشمم تو چشم خدا نیافته...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:18  توسط حامد
|
سلام
چند روزه اتفاقای عجیب غریب برام میافته نمی دونم اتفاقه یا ...
- داشتم تو کارگاه راه می رفتم یکی از کارگرا گفت مهندس ! گوشیت فروشیه ؟ یه نگاهی به گوشیه قراضم کردم بهش گفتم نه باهاش خاطره دارم
تو دلم گفتم با این وضع مالی ما حالا حالاها این گوشی مهمون ماست ، فردا تو تولدم خواهرم یه گوشی مدل بالا (البته در حد نو )بهم کادو داد
-داشتم تلویزیون نیگا می کردم دو نفر رفتن مشهد زیارت ، تا رفتن تو هتل یکی درزد گفت آقا این کارت مهانسرای حضرته امروز مهمان آقا هستین ، با خودم گفتم خوش به حالشون کاشکی برا ما هم میاوردن، یکساعت بعد در زدن همسایه جدیدمون یه کاسه بزرگ آش که نذر تولد امام رضا بود برامون آورد.
-ماه رمضون تشنم بود دم افطار یه خانومی داشت انگور می خرید تو دلم گفتم عجب انگورایی (همین)رفتم خونه مادر خانومم اینا افطار ، یه جعبه پر انگور از باغشون برامون آورده بودن!!
-وآخریش همین دیشب ، چند وقته سر نماز به خدا می گفتم بابا حالا که می خوام ، یعنی تصمیم دارم یکم حرف گوش کن بشم و دارم سعیمو می کنم ، حداقل یه راهنمایی ، استادی برا ما جور کن ، که این مراحل سیر و سلوک !!!! رو طی کنیم ، به قول خواهرم :طی این مرحله بی همرهی خضر نکن و الی اخر دیشب رفته بودیم مهمونیه خانوادگیه خیلی شلوغ پلوغ . در همین گیر و دار چشمم افتاد به کتابخونه صاحب خونه ، کتابی دیدم به اسم رساله لقاءا.. برش داشتم یه نیگاهی به مقدمش بندازم رسیدم به یه جمله عجیب ، عینا می نویسم برات: آیت ا.. فهری می فرماید :این کتاب از آن رو که حقایق آن التقاطی نیست بلکه نویسنده اش خود ،سالک این راه و اهل وجدان و در عین حال ،فقیهی متشرع دور از تمایل به افراط و تفریط و ملتزم به صراط مستقیم اهل بیت (علیهما السلام )بوده، برای مبتدیان در سلوک آنقدر سودمند است که شاید تا مدتها آنان را از استاد بی نیاز کند .
من که گیج شدم ..
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:48  توسط حامد
|